آتناآتنا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

❀ღ آتنا دختر طلایی ما ❀ღ

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ...

 و همانا نزدیک است کافران هنگامی که قرآن را می‌شنوند، با [نگاه‌ها و] چشم‌هایشان تو را به زمین بزنند و می‌گویند: او مجنون است؛ حال آن‌که قرآن [یا پیامبر]جز اندرزی برای جهانیان نیست.

              

داااالیییییی

بنام خدا   سلااااااااااام من برگشتم بعد از یه عالمه غیبت طولانییییییی... خیلی دلم برای وبلاگمون تنگ شده بود. یه عالمه عکس خوشگل از دختر نازم هست که باید بذارم. در اولین فرصت با عکسای تولد 4 سالگی آتنا برمیگردم. دوست دارم یکی یه دونه من... ماااااااااااچ
10 اسفند 1394

بازیهای زمستونی

هوالستار   سلام سلام گل قشنگ و ابریشمی من   تو این فصل که هوا سرده و خیلی نمیتونیم تو محیط بیرون بازی کنیم به ناچار باید واست سرگرمیهایی تو خونه درست کنم که هم حوصلت سر نره و هم به بیشتر شدن تواناییهات کمکی بشه. سعی میکنم زمان رو برات طوری جذاب کنم که از هر لحظه لذت ببری ولی تو فقط دوست داری در کنار من بازی کنی و اصلا نمیتونی تنهایی بازی کنی. وقتی که مشغول کارای خونه یا خودم هستم میای پیشم و میخوای که جلوی چشمت باشم.  راههای مختلفی رو امتحان کردم که تنهایی سرگرم بشی ولی هیچ کدوم فایده نداشتن. بگذریم.... بریم سراغ عکسای بازیهای زمستونی شما ....   بفرمایید ادامه مطلب لطفا ً.... با...
25 بهمن 1393

کیتی ملوس من

بنام خدای خوب خودم سلام قلقلیه فلفلیه مامان سلام باغچه گلها سلام عسل و مربا   اومدم با عکسای پارک و گریم پیشی شما، که هم خیلی بهت میومد و خوردنی تر شده بودی و هم من و بابایی یه عالمه عکس خوشگل ازت انداختیم.   ...
25 بهمن 1393

خیابان لاله زار - گراند هتل

بنام خدای خوب و بخشنده   سلام دخترک گوگولم (به قول خودت)    یه روز آفتابی توی زمستون که هوا نه چندان سرد و نه چندان گرم بود با یه تصمیم یهویی قرار شد با دوستای گلمون بریم رستوران و خودمونو به گراند هتل در شهرک سینمایی مهمون کنیم. من خیلی وقت بود که دوست داشتم برم و اونجا رو ببینم، ولی فرصتش نمیشد. خلاصه فک کنم ساعت حدود 1 ظهر بود که رسیدیم. جای جالب و قشنگی بود، انگار 30 سال برگشته بودیم به عقب،مغازه هایی که با رنگ های مات روی شیشه هاشون نوشته شده بود، خیابون پهن و خلوتی که میشد توش کالسکه ها و ماشین های قدیمی رو تصور کرد و ... با اینکه هیچ تشریفات و زرق و برق خاصی نداشت ملی حس آرامش عجیبی داشتم. ...
20 بهمن 1393

تو آرامش قلبمی

بنام خدای خوبیها   سلام مامانم ، شیرینم ، عزیز قلبم ، آروم جونم   جدیدا خیلی دوست دارم سرم رو با کارایی مثل آشپزی و شیرینی پزی و ... گرم کنم،  این کارا علاوه بر اینکه خیلی سرحالم میکنه واسه توهم سرگرمی جالبیه و کنار من با وسایلی مث آرد ، یا چیزایی که بشه باهاشون بازی کرد کیف میکنی. بازی با رنگا و کف (صابون یا ریش تراش) ، بازی با قیچی و کاغذ و ... کارایی که احساس میکنم برات جذابیت بیشتری پیدا کرده. تو پیدا کردن دوست هم توانایی بیشتری پیدا کردی و بازی با یه همبازی واست جالبتره تا تنهایی. عادت کردی هر وقت بریم بیرون حتما باید ببریمت پارک، چون الآن هوا م سرده یا شهربازی ژوپیتر ، یا شهر بازی هایپر استا...
20 بهمن 1393

پرنسس کوچولو در تولد دوستش

بنام خدای خوب و دوست داشتنی   سلام قلقلی شکلاتی من پرنسس کوچولوی ملوسم این دفعه اومدم با یه پست شاد و خوب که خاطره یه روز قشنگ برای من و تواِ. روز تولد کیمیا جون دوست ناز و دوست داشتنی آتنا ، که تو خیلی منتظرش بودی . خیلی واسه روز تولد ذوق داشتی. تو از همه کوچیکتر بودی و همش کنار کیمیا جون خوشگلم میرقصیدی. همه مامانا و بخصوص مامان کیمیل و خاله رعنا همش قربون صدقت میرفتن  توهم تا تونستی براشون ناز کردی. اینم از عکسای تولد ....   من حاضرم مامانی اینجوری خوبه جس بدیرم (ژست بگیرم) ؟ بریم تولد کیمیا دیگهههههه م...
19 بهمن 1393

کادوهای سومین تولدم

بنام خدای مهربون   اینم از عکس کادوهای تولد آتنا خانوم ما کادوی مامان بزرگ ها و بابا بزرگ ها که زحمت کشیده بودن (هر کدوم 100 تومان ) این عروسک خوشگل که یه عالمه لباس و وسایل دیگه داره هم با 50 تومان هدیه خالمه مریم و عمو مهدی این پالتو و کیف خوشگل هم هدیه عمو میلاد گل، این کلاه و دستکش هم توش یه عتامه شکلات بود که آتنا خانوم تکلیفشو همون لحظه معلوم کرد. این لباس ناز هم هدیه عمه زهرای نازنین چند دست لباس و کلی اسباب بازی هم هدیه من و بابا مهدی بود ، که البته من از همش عکس نداشتم. این گوشواره نازنازی هم هدیه اصلی من و بابا مهدی ...
13 بهمن 1393

دوستت دارم

  ا ز من نپرس چقدر دوستت دارم  اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست  به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد ؟ مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم ؟ بگو معنی تمرین چیست ؟  بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟ بریدن از خودم را ؟!  مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ... از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم  همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد تو خودت پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند  نگاهت را از چشمم ...
13 بهمن 1393